ویولت
زنگ زد بهم و گفت ميدونم الان با اين هوا دلت داره مثل گنجشک پر پر ميزنه که بري بيرون! بيام دنبالت ببرمت؟ بدون معطلي گفتم: آره ... لطفا. شب بدي رو گذرونده بودم، تهوع و بيرون روي اصن از بعد نامزدي شهروز تهوع دست از سرم برنداشته و هوار شده رو بيماري فعليم.
به سختي راههم رو از ميون برفها باز مي کردم درحاليکه قدم به قدم مجبور بودم واکر رو با دست بلند کنم بگذارم يک قدم جلوتر چون تو برفها پيش نمي رفت و با کمک دستهام و دسته واکر هيکلم رو بکشم بالا که پاها از روي توده برف و يخ رد بشه ... با تلاش خودم رو رسوندم به ماشين و سوار شدم بعد طي مسافتي گفت کجا دلت مي خواد بري؟ گفتم بيرون شهر! خوب کجا؟ بدون تامل گفتم فشم! مي توني بري لاستيکات اذيت نمي کنه؟ گفت ميريم تا هرجا که راه داد ميريم جلو ... با سرخوشي سلکشن آهنگهاي محبوبم رو سُر دادم تو راديو پخش ... اريک کلپتون، کت استيونس، انيگما، لئونارد کوهن،قميشي و و و ... بهش گفتم يه خواهشي ازت دارم، توقع حرف ازم نداشته باش بذار تو خودم باشم و با افکارم حال کنم خودت رو بذار در اختيار من بذار از بودنت و وجودت لذت ببرم بدون اينکه فکر کنم اين تويي که اينجا کنارم نشستي بذار چند ساعتي فقط و فقط براي خودم باشم و سرشار از لذت و هيجان، گفت باشه ديگه يک کلام حرفم از من نمي شنوي فقط يک چيزي دوربينت رو از عقب ندم؟ نه امروز نمي خوام عکاسي کنم بذار لحظات تو حافظه ام ثبت شه امروز مي خوام لحظات ومناظرو هوا رو ببلعم ... همه چيز عالي بود اگه اين تهوع لعنتي دست از سرم بر ميداشت ... صندلي ماشين رو به سمت عقب متمايل کردم و دريچه بخاري رو طوري تنظيم کردم که گرماش به پاهام بخوره نه تو صورتم... چشمام رو بستم و خودم رو سپردم به نغمه هاي دل انگيز و پرخاطره ام، کورمال کورمال دستاش رو جوريدم و پنجه هاي سردم رو قلاب کردم تو انگشتهاي گرم و لذت بخشش ... جاده پيچ ميزد و پيچ ميزد ... ابروهام تو هم کشيده شده بود و لبهام رو بهم مي فشردم با قدرت بيشتري چنگ انداختم تو پنجه هاي قدرتمندش دلم هم ميخورد... ماشين توقف کرد به آرامي دستش رو از فشار دستم آزاد کرد لحظه ايي هواي تازه خورد به صورتم در سمت من باز شده بود پاهام رو با کمک دست گذاشت بيرون برم گردوند به طرف خودش شال پيچيده به دور گردنم رو آزاد کرد و به آرامي شونه هام رو ماليد و زمزمه کرد اوغ بزن! نگران چيزي نباش من اينجام ... هواي تازه حالم رو جا آورده بود ... دوباره حرکت ملايم ماشين و نواي روح انگيز موسيقي ... پشت دستم رو آورد بالا و به لبهاش نزديک کرد ... بوسه سريعي بود ولي سرشار از عشق ... نمناکي لبهاش رو پشت دستم احساس مي کردم، لبهام رو فشردم رو خيسي و نمناکي جاي لبهاش... دلم سيگار مي خواست هرچند که چس دودش بکنم،فندک رو برام آورد جلو سيگاري گيراندم و پک محکمي ازش گرفتم و با سرخوشي دودش رو ول دادم به سمت شيشه نيمه باز کنارم ... پر شده بودم از هوس از دست نيافتني ها از خواهش و تمنا...سرم رو متمايل کردم به طرفش و خودم رو جا دادم تو فضاي بين بناگوش و شانه اش، از بوي ادکلنش مست بودم مست ِ مست نفس عميقي کشيدم ولي نه کم بود براي سيراب شدن، با نوک زبون بناگوشش رو نوازش کردم طعم تلخ و گس ادکلن زبونم رو قلقلک مي داد لبهام رو گذاشتم در اختيارش ... بوسه ايي دزدکي و هوس آلود در خم پيچ هاي جاده ... دلم فراتر از يک بوسه مي خواست بيشتر... خوابت مياد؟چرا چشمات رو بستي؟ نمي خواي بيرون رو تماشا کني؟ ... دلم هم ميخوره نمي تونم چشمام رو باز نگه دارم! منو به طرف خودش کشيد ... جاده هنوزم پيچ مي خورد ولي اينبار به سمت خونه.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویولت 

ديروز موقع خواب بعد از ظهر خواب ديدم دارم نماز مي خونم، نماز ظهر و عصر. بخاطر دارم که تمام اعمال رو انجام دادم حتي تک تک کلمات و آيات مربوط به نماز رو يادمه که ادا کردم رکوع ... سجده ... تشهد.
برام جالب بود چون در عالم حقيقت من نماز نمي خونم، نگيد چرا و نصحيت نکنيد! چون دليل دارم براي انتخابم .
تا همين چند سال قبل هم مرتب نماز مي خوندم و ترک هم نمي شد ولي حداقل الان دليلي ندارم براي اينکار و فکر مي کنم ارتباطم با خداي خودم خيلي قويتر از موقعيه که طوطي وار سر به سجده ميذاشتم و فکرم هزار جاي ديگه بود.
تو خواب مي دونستم زمان بلند شدن از خوابه ولي با خودم مي گفتم بذار نمازم تموم شه بعدا بلند ميشم.
جالبتر اين که ديشب هم باز خواب ديدم دارم نماز مي خونم ولي اواسط نماز متوجه شدم پشت به قبله ايستادم!!!براي همين نماز چهار رکعتي رو در رکعت دوم تموم کردم ( احتمالا الياس شده بودم ) ولي اين نماز رو واسه دل خودم نمي خوندم يادمه نماز خوندم که به تعدادي که اونجا و تو خوابم حضور داشتن نشون بدم که دارم نماز مي خونم و چون حکم ريا داشت حتما بي توجه پشت به قبله ايستاده بودم!.
به نظر من که تعبير هر دو خواب روشن و واضحه ... مرام خودم از همه درسته و هيچکاري رو نبايد به خاطر ريا انجام داد فقط به نداي قلبت گوش بده اون از همه صحيحتره.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویولت 

تو ماشين نشسته بوديم و از جاهاي مختلف با هم صحبت مي کرديم که يک سئوال تو ذهنم مطرح شد.
- برام خيلي جالبه که بدونم تو چرا اينقدر از آدمها و بخصوص خانمهاي قد بلند خوشت مياد؟ اصلاً معيارت واسه قد بلند چقدره؟
- يه پنج يا شش سانت از خودم کوتاه تر(خودش 185 سانت).
- پس بفرمايين ديلاق ديگه!!!( با عرض معذرت از خانمهاي قد بلند) قد بلند چه حسي بهت ميده؟
- نمي دونم احساس ميکنم خانمهاي قد بلند يه جورايي با شخصيت اند.
در حاليکه از شدت خنده نمي تونستم حرف بزنم و در ضمن جوابش هم بهم برخورده زير چشم نگاهي بهم انداخت و گفت
- البته ببخشيد ها.
در حاشيه 1:
کنار در ماشين واستاده بودم و واسه سوار شدن مِس مِس ميکردم در حاليکه ماشين ها به سرعت از اون طرفی که بودم رد ميشدن اميد اومد طرف من واستاد که محافظتم کنه، قد من تا سينه اش بود با خنده نگاهي به قد و بالام انداخت و گفت
- زودتر سوار شو کوتوله بي شخصيت!!!!!!!!!!!!
در حاشيه 2:
ميگه
- مي دوني اگه شش تا لنگه خودت پيدا کني ميشين هفت کوتوله!!!! اونوقت اگه بيايد پيش من ميشين هفت کوتوله و سفيد برفي.!!!!(راست ميگه چون خيلي سفيد پوست!)
در حاشيه3:
طبق آخرين اخبار واصله ميگه عزيزم البته تو واسه من يک چيز ديگه هستی و تو اين تعريف (کوتوله گی) نمی گنجی تو عشق منی البته با 20 سانت تخفیف.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویولت 

امروز مي خواستم يه مطلب ديگه بذارم ولي بعضي ابهامات تو قضيه ديروز سبب شد اول اينا رو بگم
1-وقتي مسئله با بغل اومدنم رو واسه خونواده و دوستام تعريف کردم بخصوص با اون ادا و اصولي که به سر و شکلم ميدادم موقع تعريف کردن يعني از خنده ولو شده بودن رو زمين و نفسشون بالا نميومد.
شوهر رکسانا مي گفت اگه از پشت گردنش رو ميگرفتي واسه اون پايين اوردنت راحتر بود.
من: نه اونجوري خيلي باهاش تماس داشتم!!!
اون: نه که حالا نداشتي!
من: نه آخه اينجوري گرفته بودمش( تصور کنيد دستم دور گردنشه بعد باسن و سر و سينه ام رو يکوري نگه داشتم)
و خنده انفجار اونا از ديدن اين شکلک من
2- اين همکارم رئيسم نيست که بهم حقوق ميده گفتم مدير فروش شرکته .
ديگه روم نميشه درخواست اضافه حقوق کنم اونوقت ميگن خانم تمام وقتت که داري وبلاگ مي نويسي و جواب کامنت و ايميل ميدي تازه آسانسور خراب باشه کولي هم ميگيري ديگه اضافه حقوقت چيه؟ تازه يه پولي هم بايد به ما دستي بدي.!! من اگه خونه نشين شدم شماره حساب معرفي ميکنم همه روزي 100 تومان به حسابم بريزن خرج خنده هاشون دربياد!.به اضافه خرج اينترنت من.
3-بابا اين بيچاره زن داره اونم چه زني اگه هم با بغل کردن من نيت سوء داشته محدود شده به همون طبقه اول و دوم بعدش احتمالا از ت... رفته و به غلط کردن افتاده.
4-من چيکار کنم که تمام اتفاقات شرکت حول و حوش من و اون ميچرخه شايد بخاطر اينه که از نظر کاري بيشتر کارمون گير همديگه است ولي سواي شوخي اين آدم هميشه بيشترين کمک رو به من کرده با وجودي که بسيار آدم بي جنبه اييه ولي رگ خوابش دستم اومده تقريبا هر روز تا نزديک خونه ميبرتم و تحويل اميد ميدتم وقتي هم مثل حالا تو حمله باشم دم در خونه پياده ام ميکنه خدا عمر با عزت بهش بده.
5-بگم من ممکنه آدم بسيار شوخي باشم ولي به احدالناسي اجازه نميدم پاشو از گليم خودش دراز تر کنه چه تو دنياي مجازي چه واقعي فکرکنم اينو فهميده باشيد؟
6-بدجنس از اون موقع تا حالا بعضي مواقع مياد بالا سرم ميگه خانم ويولت الان ديدم آسانسور خرابه خودتونو آماده کنيد و من :نه!!!
7-چند وقت پيش با اميد رفته بودم بيرون رسيديم به پله، عزا گرفتم چطور برم بالا که اميد با بدجنسي تمام گفت يه لحظه صبر کني ميرم زنگ ميزنم آقاي ... بياد کولت کنه ببرتت بالا.
8-خوب رسيديم به قسمت گريه دار قضيه، نوشتم و تعريف کردم و همه غش و ريسه رفتن از خنده ولي نميدونيد که وقتي پايين رسيدم چه گريه ايي ميکردم از ضعف و عجز خودم احساس خيلي بدي داشتم اگه در حالت عادي کسي بغلت کنه خيلي هم کيف ميده ولي اگه از سر ناچاري و درموندگي بري بغل کسي فکر نمي کنم واسه هيچ کس خوشايند باشه. اگه شک داريد که چه حال خراب و زاري داشتم از اميد و دختر کولي بپرسيد اميد مرتب نازم ميکرد و واسه دلداريم ميگفت بده مجاني يه سواري هم کردي!!تازه طرف تو توالت ديدتت بغلشم که رفتي ديگه آسانسورم درست باشه فقط کافيه اراده کني سه سوت پاييني.
9-از چهارشنبه هفته آينده به مدت دوهفته نيستم اگه ميخواييد چراغ اينجا خاموش نباشه و چت رومتون برقرار باشه نوشته ها و خاطراتتون رو برام ايميل کنيد با اسم واقعي يا مستعارتون پس ازمميزي لازم بگذارم اينکار رو هم زود انجام بديد که وقت گذاشتنش رو داشته باشم.
10- کليه شمارههای استان تهران از ساعت 24 امشب تغيير ميکنه 8 رقمی ميشه و رقم اول اون تکرار ميشه مثلا اگه شماره ايي هست ...8263 ميشه ...88263
11-ميدونم اين هنرمنه که ميتونم اتفاقات به اين شدت متاثر کننده و گريه دار رو طوري تعريف کنم که طرف ضعف کنه از خنده ولي باور کنيد اوني که ميگريد يک درد دارد و آنکه ميخندد هزار و يک درد.
12- يه سوء تفاهم ظاهرا پيش اومده دوهفته تعطيلات تابستونيمه که منم خيلی بهش احتياج دارم تمام اتفاقات اخير خيلی خستمه ام کرده و به احتمال زياد تو دوران حمله هستم گواينکه خيلی زود اتفاق افتاد از پالس قبليم يک سال نميگذره ولی خوب به ياری دوست نما ها ظاهراً بازم بايد برم دست بوس جناب کورتن شايدم با يه استراحت جانانه همه چی حل شه،گرماي بيش از اندازه هوا هم مزيد بر علته.
برام دعا کنيد همه چی با يه استراحت به خوبی حل شه.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویولت 

رئيسم براي کاري اومده بود بالا سرم و همينجور که مشغول کار با کامپيوترم بود حرف کشيده شد به حال خراب اين روزهايه من بهش گفتم خوبه تو اين هيري ويري آسانسور خراب شه( ما دو تا آسانسور زوج و فرد داريم که يکيش رو کندن يه نو جاش نصب کنن همه تردد با اون يکيه و طبيعيه که بعضي مواقع قاط بزنه) موندم اگه اينجوري شه من چيکار کنم؟ جواب داد ما که نميذاريم اين بالا بمونيد آخرش اينه که صندلي مياريم بشينيد روش دو ورش رو ميگيريم ميبريمتون پايين.
چند روز از اين حرف من گذشت عصر خسته تر و داغون تر از هميشه اومدم بيرون يه نگاه به دگمه آسانسور انداختم ديدم داره چشمک ميزنه يعني که خرابم!!!!!!!!!!
پيش خودم گفتم چيکار کنم؟ رييسم نبود که بهش پناهنده بشم! گفتم الا الله يه پا يه پا ميرم پايين. احتمالا با سرعتي که داشتم وطي طريق 13 طبقه شب ميرسيدم پايين!! کيفم رو به حالت کوله در آوردم که دستام آزاد باشه زانوي راستم کمي خم ميشد ولي پايه چپ عملا مرخص بود سُرش ميدادم رو عرض پله تا عرض تموم شه و خودش آويزون شه و قرار بگيره رو پله پاييني تو حين اين عمليات هم دو دستي نرده ها رو چسبيده بودم که با کله نرم پايين با اين وضعيت يه طبقه رو اومدم صداي دو تا از همکارام رو از بالا شنيدم که يکي مدير فروش شرکته و اون يکي معاونش.
مدير فروش :اِ آسانسور خرابه! خانم ويولت کو؟
معاون: حتما رفته!
مدير: مگه ميتونه بره؟ حالش امروز اصلا خوب نبود بيا بريم ببينم کجاست.
صداي پاهاي که تند تند ميومدن پايين و يه طبقه پايين تر...
مدير: خانم ويولت اينجايين؟ چه جوري ميخواين برين؟
من: يه جوري ميرم ديگه چاره نيست شايد يه ساعت ديگه درست شه نمي تونم صبر کنم تا اون موقع بالاخره آش کشک خالمه!
مدير: اينجوري که نميشه با اين وضعيت يا پرت ميشين پايين يا صبح ميرسين!
مدير:
مدير: بياين کولم ببرمتون پايين.
من يه جيغ کوتاه: نه! مي ترسم! تازه دست چپم هم کار نمي کنه نمي تونم دو دستي به چسبمتون.
مدير: خيلي خوب پس دستتون رو بندازيد گردنم بغلتون کنم.
من دوباره با جيغ: نه! ميترسم! تازه کمرتون درد ميگيره 12 طبقه است!!!!
مدير: بالاخره نميشه کاريش کرد دلتون واسه منم نسوزه ميترسيد چشاتون رو ببنديد کيف وعصا رو بديد به آقاي... بيايد بغلم!!!!!!!
و با يه حرکت از زمين بلندم کرد اينم بگم اگه استاد ورزشهاي رزمي نبود و يه آدم معمولي بود عمراً ميرفتم بغلش! يه وقت خدايه نکرده با هم معلق ميشديم.
خلاصه معاون همراه کيف و عصاي من جلو ميرفت و من در بغل استاد در حاليکه پاهام رو تو هوا تاب ميدادم و با دست آزادم جلو چشام رو گرفته بودم به دنبالش. هرکي با تعجب معاون رو ميديد که صحيح و سالم با عصا داره ميره پايين، معاون اشاره ميکرد صاحابش داره از پشت مياد!!.
هر طبقه که رد ميشد من يه ابراز شرمندگي و تشکر از صاب بغل!! ميکردم طبقه سوم يه دور گذاشتم زمين نفس بگيره هرچي گفتم بقيه رو خودم ميرم گفت نمي تونين و دوباره رفتم هوا!!
خدا عمرش بده که صحيح و سالم منو رسوند پايين و باز خدا رو شکر که يه بچه داره وگرنه فکر کنم بعد اين قضيه ديگه بچه اش نشه.
پيوست: واسه اين که سئوالی پيش نياد اين همون همکارمه که در توالت و باز کرد و زيپ شلوارش هم باز بود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویولت 

فکرش رو بکن که توی یه اداره کار می کنی. در تمام ده سال گذشته هم فقط صبح ها از خونه رفتی اداره و شب ها هم از اداره برگشتی خونه. دیروز هم از یه مسافرت کاری به تهران برگشتی و بعد از راست و ریست کردن کارای تلنبار شده روی میز کارت با عجله خودتو برای یه جلسه سنگین آماده کردی. از ساعت دوازده ونیم تا چهار ونیم هم توی اون جلسه شرکت کردی و خسته و کوفته اومدی بیرون . یه عصر زمستونیه و تازه الان می خوای بری بشینی پشت فرمون و بری خونه. خوب طبیعیه که یه خورده منگ باشی و به جای اینکه از راه مستقیم و سر راست بری خونه یه دور قمری دور شهر بزنی و مثل خل و چل ها از مسیر اشتباه بری. بعدشم برای اینکه کم نیاری و به خودت بقبولونی که : نه. من عمدا از اینجا اومدم که از سوپر . . . فلان چیز رو بخرم چند دیقه ای هم خودت رو توی اون سوپر سرگرم کردی و تقریبا دست خالی از سوپر زدی بیرون و با بی حوصلگی نشستی پشت فرمون تا زودتر خودت رو به خونه برسونی . حالا می خوای بپیچی توی یه کوچه فرعی که می بینی یه خانوم حدود چهل و پنج ساله سر کوچه منتظر تاکسیه. خوب اول توی دلت میگی : « سوارش کنم تا یه جایی برسونمش ؟ نه . به من چه ؟ من که تاکسی نیستم. ممکنه سوار نشه و تازه فکرای دیگه ای هم بکنه ». و کمی روی پدال گاز فشار میدی. بعد یه دفه چشت می خوره به دسته نقره ای رنگ یه عصا توی دست حاج خانوم. اینجاست که دیگه انسانیت و غیرت و . . . دست به دست هم میدن و پات رو به شدت روی پدال ترمز فشار میدن و تا به خودت بیای جلوی پای ایشون وایسادی . . .
. . . از توی آینه یواشکی نیگاش می کنی و میبینی: نه بابا . طفلک خیلی هم چهل و پنج سالش نیست !!! به زور بیست و دو سه سالش باشه !!!! ولی پس اون عصا توی دستش چیکار میکنه ؟ وقتی از خودش می پرسی تازه می فهمی که اینجام مثل همون قضیه سن وسال سوتی دادی و لازمه یه تست آی-کیو بدی. چرا ؟ معلومه دیگه ، چون دسته چتر رو با عصا اشتباه گرفتی. . . البته با توضیحاتی که می شنوی متوجه می شی که چتره دو منظوره س و جور عصا رو هم میکشه . بعدم بهت میگه که باباش اومده بوده دنبالش ولی اون رو ندیده و گازش رو گرفته و رفته ( توی دلت به شانس خودت آفرین می گی و خدا رو شکر می کنی که چشای باباش باباقوریه ) پس واجب می شه که ایشون رو تا در خونه شون برسونی . زمستون ، سرما ، شب و تاریکی رو بهونه می کنی تا کاری که دلت می خواد بکنی : چند دیقه همصحبتی بیشتر با اونی که نمی شناسیش. ولی چه فایده بالاخره به خونه اش میرسی و باید پیاده بشه. چیکار میشه کرد؟؟ تا حالا همچین تجربه ای نداشتی !!! تو همچین مواقعی چه غلطی میکنن ؟؟؟ چرا کسی این رو به من یاد نداده ؟؟؟ یه دفه فکری به خاطرت میرسه : « من روزهای زوج همیشه از همین مسیر رد میشم . اگه دوست داشته باشین خوشحال میشم خدمتتون باشم ». ودر حالیکه آخرین کلمه رو میگی نفس عمیقی می کشی. و در کمال ناباوری پاسخ مثبت می شنوی . بعدشم :
ببخشید اسم شما چیه : من « امید » هستم. و شما ؟؟؟؟
من « ویولت » هستم.
و بعد خداحافظی . . .
با خوشحالی به طرف خونه راه می افتی و شب رو با فکر این ملاقات عجیب صبح می کنی. خدا خدا می کنی که زودتر شنبه از راه برسه . . .

* * * *

این اتفاقی بود که سال گذشته درست در چنین روزی برای من افتاد و با ورود فرشته ای بنام « ویولت » زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفت . نمی خوام بگم تمام روزها و ساعات سال گذشته شیرین و بی دغدغه بودن . نه ، ابدا ، سختی ، نگرانی ، غم ، تلخی و . . هم بوده ولی تحملش با وجود اون برام راحتتر بوده. صداش بهم آرامش داده و و وجودش به زندگیم گرما و معنا بخشیده. . .
ویولت عزیزم : درسته که بی اجازه وارد قلبم شدی و اون رو تسخیر کردی ولی دیگه نمیذارم بی اجازه بری . سالگرد ورودت به خونه کوچیک قلبم رو با تک تک سلولهای بدنم جشن می گیرم . خوش اومدی عزیزم . . .

* * * *

آسمان

زمین

هوا

نور

وعشقی که در چشمان تو پیداست

مرا به زندگی وا می دارند

من هر آنچه دارم

از زمین تا آسمان

با تو قسمت می کنم

حتی قلبم را

وهرآنچه که هست

در حضور تو فزونی می یابد

من چیزی از دست نمی دهم

خیلی چیزها بدست می آورم

حتی قلب تو را

که فکر می کنی تسخیر نشدنی است

من با عشقم آسمان ها را هم فتح می کنم

من دیگر آسمانی ام . . .
 
 نوشته: اميد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویولت